بازدید امروز : 34
بازدید دیروز : 131
مکه برای شما، فکه برای من! بالی نمی خواهم، این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند…. شهید آوینی
هر جا خاکریزی هست...
معراجی هم دارد...
این خاصیت خاکی بود نه...
کربلای "جبهه" ها هم تا دلت بخواهد "خاک" داشت و انسان های "خاکی"...
کربلای "جبهه" ها ثابت کرد که زودتر هم می توان به "معراج" رفت!
خالصانه تر، پاکتر، زیباتر و خاکی تر!
در کربلای "ایران" حجاج با احرام "خونین"، زودتر از حجاج با احرام "رنگین" به ایستگاه "حجةالاسلام" رسیدند...
جوانان "بسیجی" به فرمولی دست یافتند در "آزمایشگاه" عملی جبهه ها!
"بهشت" را ارزانتر می شد پیدا کرد...
"بهشت" رفتن را هم می توان ساده کرد...
انسان - هوس + خدا و اهل بیت + اخلاص به توان...= بهشت قرب
فرمول ها کار ساز شد...
جوانان ایرانی کربلایی ساختند به وسعت "ایران"...
"دانشگاهی" به بزرگی نام "تشیع"...
دروسش ساده بود...
قبول شدن هم در این "دانشگاه" ساده بود...
شرطش یک مشت "معرفت"بود و ...یک جو "غیرت"...
همه قبول شدند...
ایرانی ثابت کرد که می توان "مس" بود و "طلا" شد...
با اکسیر ناب "جهاد" و "شهادت"...
می توان هروله کردن، درزیر موج انفجار و ترکش خمپاره ها!
می توان تطهیرشد، از ناپاکی گناه و از "عشق" دنیا و از حب "شهوت" ها!
یک دوره تمرین فشرده و سنگین بود برای ایرانی هایی که تازه بالغ شده بودند!
وقتی از زیر یوغ ولایت طاغوت سربلند کردند!
باید گرد گیری می شد، از دل و جان و روح "ایرانی"!
جدا شدن از رسوبات لجنهای "فرهنگ" طاغوتی، سخت و طاقت فرسا بود! اما شد...
ایرانیها "حج" را از "ایران" آغاز کردند...
رمی "جمرات" را از پشت مرزها شروع کردند!
این بار خود شیطان آمده بود، شیطان بزرگ، با همه هیمنه و قدرت پوشالی اش!
از آن به بعد بود که "عرفان" تعریف اش عوض شد!
"عارف" دیگر زمزمه طوطی وار دیوان "حافظ" و "مثنوی" نبود!
"عارف" دیگر فقط خزیدن در کنج "سجاده" و "تسبیح" و "محراب" نبود!
"عارف" شدن "چله" نیشنی و گوشه نشینی با بی مسئولیتی نبود!
"عارف" دیگر فرار کردن از "خدا" به "خود" نبود!
"عارف" دیگر "شعر" و "شاعری" و تغزل "عاشقانه" نبود!
"عارف" دیگر زمزمه اش "می" و "ساقی" و "مشروب" نبود!
دیگر کسی با "خدا" معاشقه نمی کرد!
"عرفان" حالا دیگر با "معرفت" معنا می شد!
"عارفان" حقیقی "حق" و "حقیقت" هم این را فهیمده بودند...
امام(ره) مکتب عرفانی"بسیج" اش را پایه گذاری کرد!
عرفانهای نوظهور انگشت به دهان ماندند!
چه "سیر" و "سلوکی"میکردند این بسیجیها...
"عارفان" هم متحیر مانده بودند، از این همه "سعود "و "سلوک"!
نوجوان 15 ساله اش از روز و ساعت "شهادت"اش را هم خبر می داد!
حتی از گلوله ایکه قرار بود او را به "معراج" شهداء ببرد خبر داشت، از لحظه شلیک آن هم!
می گفت: هنوز سهم من از شهادت بار کامیون نشده!
درست روی خاکریز بود و در تیررس دشمن....اینها را با خود زمزمه می کرد!
با قامتی بر افراشته همچون سرو!
آخر سر هم سهم اش را در آغوش گرفت و در کنار یارانش به آرامش ابدی رسید!
در بهشت موعود...!
عارفی چون آیت الله بهاءالدینی هم با لباس "بسیجی" به جبهه ها آمد،
تا از این اتفاق بزرگ در مسیر "عرفان" و "سیر" و "سلوک" آن هم در "جبهه" ها فریاد بزند...
قبلا همه سوز "عشق" داشتند و پیشه "عاشقی"!
"عشق" از همه جا و همه چیز و همه کس می بارید!
"عشق" بازاری بود...! به لطف بی عفتی بعضی زنان و دختران و "صدا و سیمای" شاهنشاهی و سینمای"آبگوشتی" و...
همه "عارف" شده بودند و "عاشق"! به لطف می و ساقی و لب و دندان و...!
"عارف" به خدا بودن هم رنگ و بوی "عشق" و "عاشقی" بالیوودی گرفته بود!
همه از "عشق" می گفتند و می سرودند...
از زنان همه جایی تا "صوفی" بی صفا!
به بهانه "عرفان" و "معرفت" با "خدا" هم "معاشقه" می کردند...!
همه چیز شبیه فیلم هندی شده بود...
اغراق شده و پوچ و بی محتوا!
همه چیز حتی بدبختی هم پر زق و برق بود...چشم پر کن و فریبنده!
انقلاب که شد بساط "عشق" و "عرفان" مخدر به هم ریخت!
بازار عرفان "تخدیری" و "عاشقی" لاله زاری کساد شد!
اماهنوز گوشه کنار خانه دل خیلی ها رنگ و بوی آن دوران را داشت!
بوی تعفن گناه و ابتذال...
انقلاب آمد!
زلزله شد...
آنقدر بود که برای بیدار کردن ملتی از خواب گران چند صد ساله کافی باشد...
اما هنوز مستی خواب خوش گذشته از سر خیلی ها بیرون نرفته بود!
یک پس لرزه هم لازم بود...
تا "بیدار"شدن و "هشیار" شدن کامل!
تا رفتن "سکر "و "مستی" زندگی "طاغوتی" و تا عاقل شدن دوباره...
بوی شکوفه های بهار انقلاب در هوا پیچید و....به مشام همه رسید...دوست و دشمن!
"غول" بی شاخ و دمی از همسایگی مان سر بر آورد و زنجیر ها پاره کرد!
بوی بهار انقلاب اسلامی بیدارش کرده بود...
این بهار بهار عربی نبود، بهار ایرانی هم نبود، بهار شیعی بود و اسلامی!
این بهار بوی حسین(علیه السلام) می داد و بوی کربلا....
مشام یزیدیان به این بو حساس بود!
مثل بوی کشنده "آزادگی" و "حریت"! بوی "خون" و "قیام"!
تجربه اش کرده بودند، 1400 سال قبل، اسلافشان...
این شکوفه ها نباید به گل بنشینند!
این درخت تناور نباید بیدار شود...
غول سر رسید...
عصبانی بود و درنده خوی و آتشین...
آتشش تند بود...
از همه وجودش آتش می بارید، بر سر ایران و ایرانی...
رفتیم که شاخ این غول را بشکنیم...
اما از امام(ره) پیام آمد: اول خود را بشکنید...
خود را شکستیم در آیینه کلام "امام "شهداء و در مسیر انفاس قدسی اش!
شاخ غول شکست...
آتشش کند شد و به سردی گرایید...
شعله هایش به ته مانده سیگاری می مانست که در زیر پا له شده باشد و در حال خاموش شدن!
خورده بود به دامنه یک آتش فشان بزرگ از یک "ملت"...
تصورش را هم نمی کرد که اینجا آتش فشانی فوران کرده باشد!
دمش را گذاشت روی کول و زوزه کشان برگشت پیش اربابانش...
حالا دیگر ایرانی "عاقل" شده بود و "مستی "عاشق"پیشگی از سرش پریده بود!
ایرانی جماعت به لطف بهار "انقلاب" و در افتادن با طاغوت داخلی، دیگر نترس و شجاع شده بود و آبدیده!
همه عاقل شده بودند و آمده بودند تا از نو شروع کنند!
همه بودند...
پیر و جوان...
زن و مرد...
کودک و بزرگ...
باسواد و بی سواد...
شهری و روستایی...
چه طوفانی به پا شده بود، از ایثار و گذشت و جوانمردی.
همه مجاهد شده بودند...
هیچ کم از مجاهدین صدر "اسلام" نداشتند...
با دست خالی و ذکر "لااله الا الله" و "الله اکبر"...
دیگر "من" در کار نبود، همه "ما" بودند و "خدایی"!
حالا دیگر همه تعلیم دیده بودند، در دانشگاه بزرگ مبارزه دشمن "بیرون" و "درون"...
دیگر در نبردها، جنگ کلاسیک آنان جوابگو نبود...
نبرد با طاغوت به ما آموخته بود که با نظم آنان باید بی نظمی کرد،
جنگ بود اما "نامتقارن" چریکی و پارتیزانی...خدا رحمتش کند...شهید چمران را!
دیگر "توپ" و "تانک" کارساز نبود، در دل سنگ دشمنان!
فقط یک "سلاح" بود که در دل "دشمنان" کارگر بود و کار ساز: سلاح "جهاد" و "شهادت" با مهمات "ایمان" و چاشنی "اخلاص"....
همه می رفتند...
بدون امید به بازگشت...
بدون چشم داشت...
بدون حق و حقوق عقب افتاده و...
بدون مدال و درجه و نشان طلایی و نقره ای و بدون بنز و ویلا و...!
همه با خدا معامله می کردند...
"جان" می دادند و نفس "مطمئنه" می گرفتند...
"تن" می دادند و رضای "محبوب" می ستاندند...
چه بی رنگ و نشان بود مدال "شهادت" گرفتن....
حتی مراسم و تشریفاتی هم برایشان نمی گرفتند...نه لوح یادبودی....نه نشان طلائی...نه درجه ای...نه سکه بهار آزادی...نه سرود و پرچمی...مهم هم نبود!
فقط یک چیز برایشان مهم بود و با ارزش، دعای امام...
سرزمین پر برکت و حاصل خیز جبهه ها یادش بخیر!
چه محصولی داشت این سرزمین...
حج فقرا به پایان رسید و حج ثروتمندان آغاز شد...
قرار بود ثروتمندان بروند و "خود" را بگذارند و "خدا" را بگیرند...
قرار بود به "حج" رفتگان رنگ "خدا"یی بگیرند، اما رفتند و "حج" را هم از ما گرفتند...
دیگر جبهه ها تمام شده بود و همه جا امن و امان بود...
حالا وقتش شده بود....
آنهایی که در پشت جبهه هایی که نرفته بودند و داشتند در پستوی حجره هاشان و در عرصه حج اکبر "جهاد" با "خدا" می کردند، با احتکارا، با گرانفروشی با...!
قرار شد به "حج اصغر" بروند شاید امیدی باشد...
سرزمین امن و امان "سعودی" به لطف پول و نفت و مهندسین "آمریکایی" و "انگلیسی" و "اسرائیلی" آباد آباد شده بود..
در پناه "سعودیها" حج رفتن چه لذتی دارد...
برای آنان که نتواستند یا نخواستند به حج "جبهه" ها بروند...
نه تیری نه ترکشی نه توپی و نه تانکی!
اما آنجا هم برای آنان امن نبود...
غول "سعودی" و "وهابی" هنوز هم جای زخم های به جا مانده از ضربات کشنده "بت شکنان" ایرانی را بر فرق برادر ناتنی اش، احساس می کرد و ترسان بود و خشمگین...
دوباره غول دیگری بیدار شده بود....
غولی پلیدتر و ریشه دارتر...
این بار غول، غول دورگه وهابی ـ سعودی بود...
حاجیان حج "جبهه" ها آنجا هم بودند...
آنجا هم بوی "طاغوت" می داد...
باز هم دست خالی و دهانهایی لبریز از "الله" و "اکبر" و "ایمان"...
اما بدون "سنگر" و "خاکریز" و "سر پناه"...
حج حاجیان "جبهه" ها این بار رنگ و بوی دیگری داشت ناجوانرمدانه تر و نابرابر...
از آن سال حج هم معنایش عوض شد...
از آن سال دیگر کسی حجاز نمی رفت تا حاجی شود...
سعی نمی کرد تا به صفای حاجیه "خانم" بودن و حاج "آقا" شدن برسد...
اینجا هم برای آنان نا امن شده بود....
امن نبود...
صبر کردند و صبر کردند...
تایلند، انگلیس، ترکیه،...بدک نبود...اما عرفانی هم نبود...تقدس نداشت...دیده نمی شد...
آن قدر رفتند و گشتند تا آبها از آسیاب بیافتد...
باز هم غول وهابی ـ سعودی رام شده بودند...
حالا موقع رفتن بود...
آنقدر رفتند و آمدند که "حجت الاسلام" شد: "تفرج الاسلام"...
حج را هم از "حجیت" انداختند....
با کارهایشان....
با پولهای شبهه ناکشان....
با تزویر و ریاکاری و تظاهرشان...
سازمان "حج" و "زیارت" هم به این نتیجه رسید که باید آرام آرام برود زیر چتر سازمان گردشگری...
درستش هم همین بود! دیگر "سیاحت" بود نه "زیارت" بود "تجارت" بود نه "عبادت"...
آنقدر رفتند و آمدند که برگردن "سعودیها" حق نان و نمک پیدا کردند و شدند تبعه غیر رسمی سعودی... رفیق گرمابه و گلستان شان...
"آقازاده" ها هم شده بودند مهمان ویژه این خان نعمت دربار "سعودی"....
"حج"شان مقبول و"سعی"شان مشکور!
عجب صفایی دارد، "سعی" در راهروها و تالارهای کاخهای "سعودی"...
عجب حرارتی دارد لم دادن در کانون مهر و محبت سونا و جکوزی کاخهای چند ستاره "سعودی"!
در کنار دخترکان بی چشم و رو و دریده و.... دست پرورده "سیا" و "موساد"!
حالا دیگر حج را دوباره باید احیاء کرد، به روش "آمریکاییها"!
با سرمایه "سعودیها"!
با نظارت کارشناسان "اسرائیلی" و "انگلیسی"!
حالا دیگر همه حاجی می شوند!
بدون دردسر...
بدون "اخلاص" و بدون قصد "قربت"...
حج رفتن به قصد حاجی شدن و به شرط خوردن مهر سفارت "سعودی" به پای گذرنامه...
می روند تا به حاجی شدن برسند وخلاص!
بلکه بالاتر...!
می روند تا عقده های چندین و چند ساله به رخ کشیدن ثروتهای باد آورده شان را آنجا خالی کنند....اگر "خدا" قبول کند و "آخوندها" بگذارند...!
چه سعادتی دارد، "سعی" بدون صفای "ولایت"!
چه شوکتی دارد ولخرجی در بازارهای شیک و "آمریکایی" "عربستان" در ایام معنوی "ذی الحجه"!
چه توفیق بزرگی است حج بدون "خمس" و "زکات" و فرار از دست "محرومین" و "مستضعفین" وطنی...
به حج می روند تا سوغات بیشتر "چینی" با ریال "سعودی" و دلار "آمریکایی" و هواپیمای "ایرانی" وارد کنند...
نباید از قافله حجاج عقب ماند...
اما در جبهه ها ثابت کردیم که، بدون "مال" دنیا هم می توان "مال" خدا بود!
حاجی می توان شد اما با اتکاء به "خدا"!
بدون "اتکاء" به حسابهای بانکی پر و پیمان و گاو صندوق های دیجیتالی ضد حرارت و ضد برش و ضد... "دین"!
ثابت کردیم که...
بدون نوبت هم می توان به سفر "حج" رفت!
بدون هواپیما هم می توان پرواز کرد، به سوی "کعبه" محبوب!
می توان حاجی شد، آن هم در جبهه ها...
حاج حسن "باقری"! حاج ابراهیم "همت"! حاج حسن "بصیر"! حاج احمد "متوسلیان"! حاج حسین "خرازی"! حاج...
حاجی حج اکبر شدن سخت تر است...اما زیباتر...و ما رایت الا جمیلا...
اما...حاجی شدن بدون ریال "سعودی" و ارز "آمریکایی" برای عده ای عزتی ندارد!
بدون طواف به دور بازار "ابوجهل" و "ابولهب" و "ابو سفیان"...
بله! حاجی می توان شد اما، به قیمت حمالی کردن محصولات و مصنوعات "چینی" از بازارهای "عربستان"، به مقصد بازار "چینی" زده ایران....
اما حاجی هم می توان شد با هروله کردن در جاده با صفای میدان "مین"!
زودتر هم می توان رسید اگر با "رمز" "یا زهرا" سعی کنی!
عجب صفایی دارد پا برهنه هروله کردن در زیر رگبار "کاتیوشا"!
عجب رمی جمره ای می شود شلیک کردن با آخرین موشک آر پی جی به ستون تانکهای T72 "روسی"!
حاجی می توان شد با لباس "خاکی" و "پوتین" کهنه و ....
در حج فقرا، کعبه "ولایت علی" و "آل علی"ست و هر که رنگ و بوی ولایت "علی" دارد!
کعبه ظاهر تنها یک سنگ نشانی است از او!
به حج می رویم تا تجدید عهد کنیم با کعبه ای که او بدان تکیه کرده است!
سعی می کنیم جایی که انگشتان او بر خاک آن بوسه زده است!
طواف می کنیم کعبه ای را که علی طوافش کرده است!
خواستن توانستن است...!
کلام آخر:
این همه گله گذاری و یک پیشنهاد!
آن هم به "مسئولین".
حجمان یک چیز کم دارد!
برگذاری "برائت" از "مشرکین" در کنار قلعه های ویران منطقه استراتژیک "خیبر"!
البته قلعه های "سعودی" هم هست!
اما آن یکی با مسماتر و سمبلیک تر است!
با علی یا علی!
دوستان معمولا نظر یادشون میره...اگه قابل دونستین!
فقط جهت دلگرمی...
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
لینک دوستان
آوای آشنا
فهرست موضوعی یادداشت ها
اشتراک