بازدید امروز : 44
بازدید دیروز : 80
چمران... چمران... چمران...
چه داشت این "مرد"...
که "مرد"...
را از "نامرد"....
"درد" را از "بی درد"ی...
شناخت.....
رفته بود که به "سلاح" علم مجهز کند خود را ...
اما "صلاح" را در "سنگر" عمل دید...
"وزارت" و "پست" و "کرسی" استادی و "ریاست" را....
ارزان فروخت....
آخر بازار "شهادت" و "ایثار" گرم گرم بود....
چون فهمیده بود که در باغ "شهادت" را به زودی خواهند بست!
"نقاشی"هایش، "مناجات"هایش، "سیما" و "صدای" مردانهاش، "لباس خاکی"اش...
همه یک رنگ و یک معنا داشت....
بوی کوچههای خاکی "جماران" را میداد....
او مرد "کوخ" بود نه "کاخ"....
حتی در "آمریکا" مهد "کاخ" نشینان هم که بود در کنار "کاخ" سفید، از فرهنگ "کاخ" نشینی بیزار بود...
او با "ایمان" و "بینش" و "بصیرت" رفت....
با "ایمان" و "دانش" و "بینش" و "بصیرت" بیشتر برگشت....
هرچه کردند که رنگ عوض کند، تسلیم نشد...
دیگر تاب نیاورد...
در "غرب" جغرافیای زمین "غروب" کرد....
در "غرب" ایران "آفتابی" شد، بر مرزهای "ایمان" و "عقیده"...
ای کاش بود و با آن صوت عارفانهاش میخواند:
" خدایا می دانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظه ای تو را فراموش نکردم.
همه جا به طرفداری حق قیام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرایطی دفاع کرده ام.
کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگویی ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم.
در آن روزگاری که طرفداری ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر میشد و کمتر کسی جرأت می کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر می افراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همه مخالفین را وادار به احترام می کردم و تو ای خدای بزرگ! خوب می دانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرک دیگری جز تو نمی توانست داشته باشد."
و باز هم زمزمه میکرد:
تراشکر!
" ترا شکر می کنم که از پوچی ها ، ناپایداری ها ، خوشی ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی، و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی، لذت مبارزه را به من چشاندی ، مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی...
فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است."
و باز هم از صمیم جان میگفت:
سوگند
" خدایا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی سوگند، به حسین سوگند، به روح سوگند، به بی نهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روح افزا سوگند، به کوههای سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیده گان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جانسوز بیوه زنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیبائیم. چه زیباست همدردعلی شدن، زجر کشیدن، از طرف پست ترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بی انصاف نفرین شنیدن، چه زیباست در کنار نخلستان های بلند در نیمه های شب، سینه داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن، چه زیباست که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعه تمام عیارعلی شدن."
و باز هم برای بار آخر:
شهادت نقطه پایان مردان بزرگ
برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی، که مدتهاست با آن آشنام. ولی برای اولین بار وصیت می کنم. خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم که از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترک گفته ام. علائق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره کرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم ..."
منبع منجاتهای شهید چمران: بخش فرهنگ پایداری سایت تبیان
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
لینک دوستان
آوای آشنا
فهرست موضوعی یادداشت ها
اشتراک