بازدید امروز : 72
بازدید دیروز : 80
گفت: آی مردم! بشتابید! من از مردان خدا شدهام! دیشب جناب جبرئیل از طرف خود خدا بسته ویژه ای ویژه ای برای بنده آورده بود! مدرکم بود با مهر و امضای خدا! شاگرد ممتاز شدهام!
گفتند: میتونیم ماهم ببینیم؟
گفت: نه! این جزو اسرار هست! نباید هویدا شود! نباید چشم نامحرم به آن بیافتد!
گفتند:از کجا بدانیم راست میگویی!
گفت: از همونجا که بقیه همقطارانم میگفتند!
گفتند: بقیه که یا دستشان رو شد یا وسط برنامههاشون کار و بارشون حسابی سکه میشود و که ناگهان میبینی بارشان را بستهاند و در رفتهاند!
گفت: هر چه بگویید انجام میدهم! کلی هنر دارم! چشم بندی، شعبده بازی، تردستی، قایم باشک!
گفتند: اینها که مال افراد شیاده! بگو معجزه و کرامت چی داری؟
گفت: اشاره بکنم زمین و زمان زیر و رو می شود !
گفتند: پس چی شد؟
گفت: آهان! شده ولی چشم بصیرت میخواهد که شما ندارید! من الان پس لرزههایش را حس میکنم! تنم دارد میلرزد! باید چشم بصیرتتان باز شود!
گفتند: چه کنیم چشم بصیرتمان باز شود!
گفت: ساده است! باید کمی تمرین کنید! در تمرینهای کلاسهای آموزشی و جلسات باز پروری معرفتی بنده شرکت کنید، تا سموم گناه از تنتان خارج شود! دارم میبینم خیلی آلوده شدهاید! ارواحتان را به لجن کشیدهاید! به نظرم کارواش هم جوابگو نباشد! کار بنده تضمینی است! نشد دوباره شرکت کنید بنده وقتم خالی خالی است! حق العمل بنده را که دادید آن وقت چشمتان آرام آرام و خودبه خود به روی حقایق باز میشود و میفهمید دنیا دست کیست و من کیم و شما کی هستید!
گفتند: نمی شود پول ندهیم؟ آخر خرج زن و بچه هایمان را چه کنیم؟ از طرفی هم از قدیم ها رسم بوده که برای اینجور جلسات پول نمیگیرند! کلاس کنکور که نیست!
گفتند: استاد چرا تعداد جلساتتان اینقدر زیاد است!
گفت: اولا: وظیفه شاگرد و مرید اطاعت محضه! دوما: سیر و سلوکی گفتن، پیک نیک که نمیروید! طول میکشد!
گفتند: استاد!شهریهتان از شهریه دانشگاه آزاد هم بیشتر است!
گفت: ما موسسه غیر انتفاعی هستیم. به همین خاطر هزینهها بسیار بالاست! مثلا: بنده مجبورم هر ماه یک سفر تحقیقاتی علمی معنوی! به یکی از کشورهای معنوی جهان! مثل: ترکیه، دبی، تایلند،...بروم که تجربیات عرفانی بیشتری کسب کرده خدمتتان ارائه کنم! تصورش را بکنید! در قبال این همه جان کندن و عرق ریختن این مبلغ ناچیز کافیه؟
گفت: استاد میتوانید از این تجربیات عرفانی و معنویتان برایمان تعریف کنید مشتاقیم بشنویم شاید ما هم علاقه مند به سیر و سلوک و معنویات شویم!
گفت: اینها راز هست! گفتند نگید! شما هنوز درجات عرفانیتان را طی نکردهاید! هنوز برایتان زود است!
گفت: استاد شنیدهایم با صاحبان قدرت و ثروت و سیاست و ...ارتباط دارید! گفته بودید که بین معنویت و سیاست و مادیات سنخیتی وجود ندارد و باعث سقوط انسان میشود!
گفت: آنها ارتباط معنویست عزیزان! برای ارشاد چنین انسانهایی، گه گاهی باید خود را آلوده هم کرد!
گفتند: آنها که خودشان استاد این کارند! نکند شما هم متمایل به "چپ" و "راست" شدهاید! با این شتاب زیادتان میترسیم "چپ" کنید یا "راست" بروید سینه دیوار!
گفت: من بی طرفم! اما در عین حال با همه اطرافم هماهنگ هستم، ما اصولا انسانهای مهربان و صلح دوستی هستیم و از خشونت بدمان میآید! هوا شناس خوبی هم هستم، مرحوم پدرم میگفت! جهتها را خوب میشناسی، خصوصا اگر باد موافق بوزد! چپ، راست، میانه،
گفتند: شما با حزب باد ارتباطی دارید؟
گفت: بله بنده اصولا با حزب و حزب بازی و حزب گرایی و حزب پروری و باند و تشکیلات و...موافقم. خصوصا برای پیاده کردن دموکراسی در کشورهایی که دمکراسی ندارند! بنده زمانی مشاور اعظم حزب باد بودم، درزمینه های مختلفی شاوره میدادم مثل: آینده بینی، طالع بینی، تعیین سرنوشت، تخمین سرگذشت، دیدن امور غیر دیدنی با چشم مسلح و غیر مسلح، پیش بینی امور سیاست و کیاست و مدیریت، تقویت بنیه کلیه قوای جسمانی و روحانی، خواندن ورد محبت در گوش دشمنان سیاسی، باطل کردن طلسم برنامههای اقتصادی مختلسین و مفلسین و مفسدین اقتصادی! متاسفانه از وقتی "دودمان" حزب "بادمان" را به "باد" دادند دیگر کار و بارم کساد شده است برای همین به راههای دیگر امرار معاش روی آوردهام!
گفتند: جناب استاد آمدیم و کسی از جلسات شما خوشش نیامد یا چیزی دستگیرش نشد و اعتراض کرد، چکار باید بکند.
گفت: اینجانب در مرحله اول: فرد را توجیه میکنم، نشد وارد مرحله دوم میشویم، ابتدا با زبان خوش تهدیدش میکنم و اگر باز هم استدلالهای بنده جواب نداد از قدرت های معنوی خودم استفاده می کنم نفرینش میکنم!
گفتند: استاد شما که گفتید عرفان با خشونت و بداخلاقی رابطهای ندارد؟
گفت: بنده معتقدم در زمینه تربیت انسانها و در زمینه رسالت عظیم انسان سازی! گه گاهی چاشنی خشونت هم لازم است! نه اینکه اهداف خیلی بزرگ است باید به روشهای کارآمدتری متوسل شد! شوخی که نیست انسان سازی است خیار و گوجه که عمل نمیآوریم! اینهمه پیغمبر و امام آمدند و نتوانستند حریف این مردم بشوند، آن وقت شما انتظار دارید بنده به این راحتی موفق شوم! مگر نشنیدهاید: چوب معلم گل است...
گفتند: آخر استاد! انبیاء و ائمه( علیهم السلام) که به هر بهانه ای مردم را تهدیدی و نفرین نمی کردند!
گفت: این مورد جزء مسائل تخصصی هست که در مراحل بالاتر خودتان به مرور خواهید فهمید!
گفتند: استاد آمدیم و نفرینتان نگرفت!
گفت: خب بگیر نگیر دارد ولی اگر بگیرد دیگر ولتان نمیکند! دفعه قبل که یک نفر را نفرین کرده بودم بیچاره میخچه اش عود کرده بود و التماس میکرد که: استاد تورا به خدا مرا ببخش! حلالم کن! من هم با رافت و محبت و به ارزش 15000000 تومان از سر تقصیراتش گذشتم!
گفتند: آخرش چه شد استاد! میخچه اش را میگویم!
گفت: آخرین باری که دیدمش چیزهایی میگفت....! بماند!
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
لینک دوستان
آوای آشنا
فهرست موضوعی یادداشت ها
اشتراک